می فرمودم... یکی از روزهای زمستان بود و فکر کنم چند هفته ای می شد که علیرضا خان نزول اجلال فرموده بودند. من بر خلاف اینکه دلم خیلی خواهر و برادر می خواست پس از به دنیا آمدن علیرضا به او به چشم یک عنصر ننه بابا رُبا نگاه می کردم!
چراکه آن موقع ها صد در صد مطمئن بودم ننه بابا یم علیرضا را از من بیشتر دوست دارند و من کلهم بچه اشان نیستم و مرا از توی جوی آب، سبد لباس نشسته، سطل آشغال و یا زمین خاکی پشت خانه امان پیدا کرده اند و بزرگ نموده اند! شاید هم از درون تخم شتر مرغ بیرون آمده بودم و خبر نداشتم!
خلاصه با زجر و ناراحتی روزها را سپری می کردم . آن روز مدرسه تعطیل شد و من همراه با دوستانم به سمت خانه یورتمه می رفتم. در راه کلی فکر کردم که به به اگر علیرضای خر حناق گرفته باشد و ونگ نزده باشد حتما حتما نهار مرغ داریم با ته دیگ سیب زمینی و ماست و خیار نعنایی. بعد از نهار هم بابا تپلی را مجبور می کنم که برایم کتاب قصه بخواند و به او می چسبم تا علیرضا از تنهایی بترکد و بمیرد!
از این تصورات ته دلم هم خنک می شد هی. به خانه رسیدم. زنگ در را زدم. خبری نشد. مامان جان همیشه با اولین زنگ در را باز می کرد. دوباره زنگ زدم باز هیچ خبری نشد. حتما داشت یک کوفتی در حلقوم علیرضا می ریخت یا علیرضا جیش کرده بود! یا علیرضا را خوابانده بود و مرا فراموش کرده بود... به هر حال از این افکار اعصاب معصابم حسابی خط خطی شد و مشتی حواله درب خانه کردم. دلم خنک نشد لگد پراندم. باز دیدم که نه! خبری نیست. این بود که مثال گاوهای بی اعصاب درون میدان گاو بازی چهار دست و پا به در حمله ور شدم! آی در را کوبیدم. آی حرص خوردم. خبری نبود... مرا یادشان رفته بود...
دلم شکسته بود... کیفم را روی کولم انداختم و با خود گفته اِ...؟ اینجوریاس؟ حالا نشونتون می دم! بعد هم جاده مقابل شکمم را گرفتم و بسم الله... راه افتادم. به کجا؟ هرجا! من باید می رفتم. باید آن ها را ترک می کردم. آن هایی که مرا دوست نداشتند. آن هایی که علیرضا دار شده بودند و دیگر من را نمی خواستند... باید ترکشان می کردم تا حالشان جا بیاید. گُم بشوم که دلشان برایم تنگ بشود. که هی غصه بخورند و بگویند: دیدی؟ دیدی من کوچولویمان رفت؟ دیدی گم شد؟ بعد هم هی گریه کنند! بله... در طول مسیرهی برای خودم از این مدل داستان ها می ساختم و خودم هم تحت تاثیر قرار می گرفتم و زار زار گریه می کردم و آب دماغم را بالا می کشیدم! اما تصمیمم عوض بشو نبود. این بود که با قیافه ای مصمم و عزمی راسخ راهم را کشیدم و رفتم!
آن موقع ها تاکسی ها بچه، آن هم از نوع چهل پنجاه سانتی اش را سوار نمی کردند. برایشان اُفت داشت فکر کنم! البته من پولی هم نداشتم که سوار تاکسی شوم. اصلا حساب و کتاب بلد نبودم. مسافتی را پیاده گز کرده بودم و کلی دلم قار و قور می کرد. یک سیب از آذوقه مدرسه ام باقی مانده بود. از اول عمرم تا به حال با سیب ، مخصوصا سیب زرد مشکل اساسی داشتم و دارم. همیشه با مامان جان بر سر سیب گذاشتن در کیف مدرسه به عنوان خوراکی زنگ تفریح گیر و کش داشتیم . اما آن روز از اینکه سیب درون کیفم همی یافت می شد بسیار خوشحال بودم.
یک موتوری ویژی نمود و جلوی پایم ترمز کرد. با قیافه ای اخمو و طلبکار سرم را بالا آوردم تا پاچه طرف را بگیرم ( رکسیت از کودکی در خونم وجود داشته است) که چشمم افتاد به قیافه غضب آلود بابا تپلی که آن روزها بدجور سبیل دررفته بود! به قول علیرضای ورپریده بیشتر شبیه افسرهای استخبارات عراق بود تا یک بابا تپلی مهربان دوستدار خانواده! در یک آن حس نمودم شلوارم قهوه ای شد! وای! من گیر افتاده بودم...
آن روز بابا تپلی مرا مثل یک بچه گربه خیس زخمی باران خورده از خیابان ها جمع نمود. یک دور هم مرا گوشمالی روحی داد و حسابی دعوایم کرد. کلی هم نصیحت حال به هم زن هووق آور شنیدم .فراوان داستان بچه دزد ها و کلیه خرها و بچه گول بزن ها را هم به گوش جان نیوش کردم. از قضا علیرضای بدبخت مریض شده بود و بیمارستان بود. موتور بابا هم خراب شده بود و بابا تپلی بیچاره با هزار زور و زحمت و آژانس هایی که آن روز همه اشان پر بودند بالاخره با موتور یکی از رفقایش آمده بود و مرا نجات داده بود...
همه این ها بماند... من خیلی خیلی زجر کشیدم. عبارت "مرا یادشان رفته است" در مغزم پیوسته تکرار می شد و باعث می شد به هیچ چیز دیگر فکر نکنم. من زود قضاوت کرده بودم. متاسفانه این اخلاق را هنوز هم دارم و در صدد رفع آن هستم. یک اخلاق چسبنده ای است که نگو و نپرس. کنه ای ایست برای خودش. فقط و فقط باعث رنجش خودم می شود و بس. در مواقعی هم آثار جبران ناپذیری برای دیگران دارد!
علاوه بر این یاد گرفتم که روح بچه های فسقلی خیلی ظریف و لطیف است و خیلی خیلی باید مواظبشان بود. البته این بماند برای روزهایی که بچه دار شدم. الان همان اولی را رفع و رجوع کنم کلی هنر کردم!
اضافاتِ افاضات:
الف. علیرضا را خیلی خیلی دوست دارم.
ب. اگر آن روزها این روزها بود حتما حتما کلیه ام در بدن یکی دیگر یافت می شد!
ج. خدا کند بچه ما مثل "واو" شود!
عجب موجودى بودى من جان
بازم میام
بیا بیا
منم دعا میکنم بچتون مث شما نشه که بیچاره واو خان باید دوتا رو تحمل کنه در اونصورت یکی همین شما وسش بسی
حالا درو چرا باز نکردن
رفته بودن بیمارستان.
ایششش انقده خوشم نمیاد میاید با علیرضاهاتون پز میدید
خوبی من جان؟
علیرضا با من پز میده! والا!
ماام یه علیرضا داریم،انقده دوسش میداریم..خدا همه ی علیرضاهارو حفظ کنه
_ب قول تو اصن ب سارا نمیادا که اونجوری داداششو زده باشه..خخخ!
باید حواسمون باشه دستش ب ما نرسه;))))
خخخخ!!!!
خخخخخخخخخخ
تف!
من نمیدونم چرا همه ما ی زمانی فکر میکردیم بچه سر راهی هستیم
بچتون به واوجانتون بره هی میخاد چپ نگات کنه ها...
به نظر من در روانشناسی باید این دوران رو بگنجونن! دوران حس سر راهی بودن! به قرآن سارایی همچین می گیرم لهش می کنم حالش جا بیاد! واو رو نمی تونم بچه اش رو که می تونم!
خیلی من کوچولوی دوست داشتنی و بانمکی بودی ماشالله.
هیشکی منو دوست نمی داشته!
تو همه بچه اولیا این مشکل هست
اتفاقا امشب یه بحث روانشناسانه-خانوادگی داشتیم در این مورد
درکل بچه اولیا گلن بچه دوما و سومیا و ... یه جیزی هستن دیگه
ای نامردا!
اولی هستی؟ ای کلک
آخی ! چه من جان کوچولوی بامزه ای
دلم برای اون روزت سوخت
احساس می کردم خیلی در حقم اجحاف می شود ولی کی اهمیت می داد!!!
برادر نعمته. یکجور نعمت عجیب و غریب. چقدر خوشحالم که الان دوستش داری. دوستش داری؟ قطعا جان میدهی برایش...
دلم برای من کوچولویِ عصبانیِ ِ مصمم ضعف رفت
برادر خوب واقعا نعمته... ممنونم دلارامی مهربون...


من هم بعد از به دنیا اومدن داداش کوچیکم همچین حسی داشتم. یه بار کشیده زدم زیر گوشش حتی و بعد تهدیدشون کردم که خودمو می کشم! بعد از اون جلوی من هیچ کس ناز رضا رو نخرید!
البته الان عاشقشم
یا حضرت عباس! سارا بهت نمیاد ها...
ﺧﺪا ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻪ اﺧﻮﻱ ﮔﺮاﻡ ﺭﻭ ....
ممنونات و متشکراتم...
ما سه تا بچه بودیم که بعد داداشم به دنیا اومد که بشویم چهار تا ... تا قبل از به دنیا اومدنش که من ته تغاری بودم وقتی هم به دنیا اومد چون از همون بچگی از نی نی و اینا خوشم میومد خیلی ذوق داشتم مامانم میگه صبح تا شب می نشستم کنارش و بهش زل میزدم ... البته اون موقع ها 2.5 سالم بوده و خاطره ی زیادی ازش یادم نیس ...
برادرها واقعا محشرن
آخی... ای مهربون... ای آبجی نقلی... بوس... برادر دوست...
این عکس فکر کنم واسه پستتون مناسب باشه .
http://darhamer.persiangig.com/image/brother%20sister.jpg
از دست شما...
کامنتی که نوشتم پرید ینی ؟
من که هنوز آبدماغ رو از آبنبات تشخیص نمیدادم که دادشم دنیا اومد .فقط سه سالم بود
و هنوز هم حبی بهش ندارم
بیلمیرم!
وای هار هار
عه... نگید اینو... چه حیف...
منم دقیقا این تجربه رو دارم ،6،7 ساله بودم داداش جان چشم ب جهان گشود و فشار حسادت و حماقت باعث شد یکروز ظهر با تریپ و لباس های خونه و حتی دمپایی، خونه رو به مقصد نامعلومی ترک کردم و دو تا کوچه دورتر نشده بودم که سر چهار راه با یک ماشین تصادف کردم و زرتم قمصول شد ،خودم ی ور بودم و لنگ دمپایی یه ور دیگه بلند شدم دمپایی و خودم رو جمع کردم ،یک آقای قد بلند خوشگل موشگل دستم رو گرفت و تا سر کوچه همراهیم کرد ،در حالی که پروژه ام با شکست رو ب رو شده بود خیلی شیک و سنگین برگشتم خونه و خوابیدم و آب از آب ت کون نخورد که هیچ ،جز شما هم کسی از این دیوانگی ها خبر نداره،و واقعا هم شاید اگر امروز بود کلیه هام تو شکم یکی دیگه بود
بابا خوشا به حالت که اون آقا خوشتیپه نجاتت داده. منو که نزدیک بود یه دور گره بزنن به هم!
سلام آبجی خوبین؟شبتان بخیر..

به نظر من داداش اگر نباشد زندگی یعنی هیچ..من الان با خواندن این پست با خودم فکر می کردم اگر داداش نداشتم زندگی چگونه بود هیچی به خدا....کلأ خدا را شکر می کنم نعمت بزرگیست از نظر من مثل پدر پشت سرت باشد تشویقت کند به این راه ...و از خدا می خواهم هیچ برادری را از خواهرش جدا نکند...من همش آرزو دارم زودتر بمیرم و ازدست دادن کسی را نبینم خیلی سخت هست به خدا..الان یاد حضرت زینب افتادم.....صبر اما صبر...
ببخشید یه کم تلخ شد نوشته هایم ..
اما دختر همسایه ی ما هم آن زمان مثل شما بود با آمدن برادرش به شدت حسادت می کرد اما خداییش الان خانوادشون بیشتر فکر و ذهنشان همین دختر است چرا که پسرشان ساکن شهر دیگر است......
دوستتان دارم..همیشه سلامت باشد و خدا خانواده تان راحفظ کند
سلام بر یلدای گل...
ای داداش دوست...!
ایشالا خدا سایه برادرت رو رو سرت حفظ کنه... الهی آمین